زرد نویس های یک من

...Dreams are my reality

پاییز

رادیو چهرازی_پادکست 16 (پاییز)


بسم ا.. الرحمن الرحیم

برنامه های ما الان یاد بعضی نفرات در گردش فصول میشه...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان 1397ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط Anonymous   نظرات()

:)

من خودم به همه میگم " غصه نخور رفیق,دیوونه,کی دیده شب بمونه؟"
ولی من خودم یه بار دیدم شب موند ,هیچوقت صبح نشد.
هنوزم شبه!


+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان 1397ساعت 10:05 بعد از ظهر  توسط Anonymous   نظرات()

مفتخر کردن

در انتهای پست قبلی صحبت از مفتخر کردن شد که من را اندکی به فکر فرو برد!

اصلا به نظرم این مفتخر کردن چیز جالبیه! مثلا همین رییس جمهور محترم(؟) با سخنان خود مردم را مفتخر میکند..دلار را هم! البته با

 همه اینها هیچی از ارزش های ما کم نمیشود..مدیونین فکر کنید که وقتی این جمله را مینویسم,با حسرت نگاهی به گوجه کیلویی 8

 هزارتومانی میکنم! اصلا ملت دلار میخواهند چیکار؟برای چه باید گوجه بخورند که سردیشان شود؟برنج و روغن هم برای سلامتی مضر

 است!نان هم که اصلا حرفش را نزنید.تخم مرغ هم کلسترول خون را بالا میبرد و گوشت هم که ابدا..فی الواقع باید با هوا زنده بمانیم که

 اصلا حرفی نیست.خیلی هم عالی!

فقط کاش ایشان میان کوبیدن مشتشان در دهان استکبار جهانی ,نیم نگاهی به سفره های 96 درصدی ها می انداخت! اخر ریا نباشد

 انقدر خلوص معنویمان بالا رفته که بعضی هامان همانند دوران شعب ابی طالب سنگ بر شکم میبندند تا مبادا معده شان گستاخی کند

 و تقاضای اندکی غذا داشته باشد!

البته این ها هیچ اهمیتی ندارد چرا که بحثی حیثیتی درمیان است و مرگ برما اگر کم بیاوریم و بگوییم:هرچه میگویید حق با شماست!

خلاصه که این روزا دلار 20 هزارتومنی هم مفتخرمان میکند و مارا از رفتن به آرایشگاه مبرا...

حرف آخر: کاش درمیان بزرگ گویی هایتان کمی,فقط کمی به زندگی 96 درصدی ها فکر کنید...


+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر 1397ساعت 04:06 بعد از ظهر  توسط Anonymous   نظرات()

انتخاب واحد شخمی

یعنی باید گل گرفت سردر این دانشگاه هارو.همشونو از دم!

اینهمه حرص بخور,خواب و خوراک نداشته باش تهش پشمک.

یکی نیست بگه آقا جان,ای که ننه هایتان فدایتان شوند,مگه بچه های مردم بیکار شماهان هفت روز هفته برای چس واحد بیان تو خراب شده هاتون؟

یعنی نمیدونم وقتی سایت باز میشه این ترمای بالاتر با چه رمزی اینجوری پاتک میزنن و همه چیو غارت میکنن!

به قول خانوم سیمین دانشور : شلخته درو کنید تا چیزی هم گیر خوشه چین  ها بیاید!

جالبیشم اینجاست که تهه هرترم با خودمون میگیم من دیگه شکر بخورم ترم بعد کلاس 8 صبح بردارم و ترم بعد باز هم همه کلاسا 8

صبحه که آدم مجبور میشه هرچی دم دستش میرسه بپوشه و فقط بره که بره! البته مثال نقض این گفتار اون دسته از دوستانین که 

با یک من سرخاب سفیداب جمال دانشگاه را با حضورشان مفتخر میکنن!هرچند یه وقت توهین نباشه چون خود من نیز گاهی با اندکی

 سفیداب خود را مفتخر میکنم

خلاصه که این روزها همه داریم همدیگر را مفتخر میکنیم...

ایام به کام همگی


+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر 1397ساعت 03:35 بعد از ظهر  توسط Anonymous   نظرات()

!comeback

من برگشتم.بعد از 3 سال!

خیلی چیزا عوض شده.حتی خودمم دیگه اون شقایق 3 سال پیش نیستم!شاید بگم کمترین شباهتو بهش دارم.

دلم تنگ شده بود برای تق تق کردنای کلیدای کیبورد...

دلم تنگ شده بود برای دیدن باکس نظرات و با ذوق و شوق خوندن کامنتا..

و دلم خیلی تنگه برای دختر اون روزا !

خیلیا از زندگیم حذف شدن یعنی خودم انداختمشون بیرون...از خیلیا زخم خوردم,دلم شکست,گریه کردم ولی اخرش بلند شدم.

یعنی فی الواقع این جبر زندگیه که هر بلایی هم سرت بیاد باز باید بلند بشی و کمرتو راست کنی وگرنه توی چرخ دنده های آهنیش له میشی!

منم خوب گریه هامو کردم,دادهامو زدم,توی خودم مچاله شدم و بعدش اشکامو پاک کردم و یه لبخند به خودم زدم و دوباره شروع کردم!

تو این 3 سال خیلی چیزا برام تغییر کرد...به خیلی از حرفایی که یه زمانی بابام میگفت و من باور نمیکردم رسیدم..!

خیلیا نامردیشونو ثابت کردن و خیلیا هم رفاقتشونو!

وقتی وارد اینجا شدم و پستامو قبلمو خوندم فقط یه نفس عمیق کشیدم تا اشکام نیاد پایین,تا خودمو محکم نگه دارم,تا نشون ندم که دلم انقد وصله پینه خورده که طاقتی براش نمونده...

با اینحال من میتونم

چون من شقایقم!

پ.ن : دوباره به دنیای وبلاگ نویسی برگشتم و پیجمم اسمشو تغییر دادم! از این به بعد دنیا و زرد نویس های من ِ جدید رو میخونین 


+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد 1397ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط Anonymous   نظرات()

شاعرشدن شهریار...

بوی سیگارٍ شدیدی آمد...
با خودم میگویم، نکند باز پدر غمگین است

نکند باز دلش...
پله هارا دو به یک طی کردم تا رسیدم بر بام!
پدرم را دیدم،
زیر آوار غرورش مدفون

زیر لب زمزمه داشت
که خدا عدل کجاست؟

که چرا مزه ی فقر وسط سفره ی ماست.!!!
و چراها و چرا های دگر..
دل من هم لرزید مثل زانو ی پدر

دیدن این صحنه آنچنان دشوار بود
که مرا شاعر کرد...


(( شهریار))


+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین 1394ساعت 07:24 بعد از ظهر  توسط Anonymous   نظرات()

عشق را سانسور کردند!!

ﭘﺪﺭﻡ ﻣﻴﮕﻔﺖ : ﺯﻥ ﺑﺎﻳﺪ ﮔﻴﺴﻮﺍﻧﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ
ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺩﺭﺷﺖ ﺑﺎﺷﺪ!

ﻣﺎﺩﺭﻡ، ﻫﺮﮔﺰ ﻣﻮﻯ ﺑﻠﻨﺪ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺩﻟﺨﻮﺍﻩ ﭘﺪﺭﻡ ﻧﺒﻮﺩ !..

ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﻴﮕﻔﺖ : ﺯﻳﺒﺎﻳﻰ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﺮﺩ ﻧﻴﺴﺖ !!..
ﻣﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪ ،ﺩﺳﺘﻬﺎﻳﺶ ﺯﻣﺨﺖ ،
ﻭ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﻳﺶ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ !..

ﭘﺪﺭﻡ ،ﺯﻳﺒﺎ ﻭ ﺟﺬﺍﺏ ﺑﻮﺩ،
ﻧﻪ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺯﻣﺨﺘﻰ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻧﻪ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﻯ ﺁﻓﺘﺎﺏ
ﺧﻮﺭﺩﻩ !..

ﻭﻟﻰ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﮕﻔﺘﻨﺪ،
ﻛﻪ ﺯﻥ ﺑﺎﻳﺪ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺷﺪ،
ﻭ ﻣﺮﺩ ﻻﻳﻖ !..

ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﻛﺮﺩﻧﺪ !..
ﻣﻦ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺟﻨﮕﻴﺪﻡ
ﺗﺎ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﺑﻰ ﻋﺸﻖ ،
ﻧﻪ ﮔﻴﺴﻮﺍﻥ ﺑﻠﻨﺪﻡ ﺯﻳﺒﺎﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺳﻴﺎﻫﻢ !..
ﻭ ﻧﻪ ﻣﺮﺩﻯ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺯﻣﺨﺖ ﻭ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﻯ ﺁﻓﺘﺎﺏ
ﺳﻮﺧﺘﻪ ،
ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻴﻢ ﺭﺍ ﺗﻀﻤﻴﻦ ﻣﻴﻜﻨﺪ !..
‏(ﻓﺮﻭﻍ ﻓﺮﺧﺰﺍﺩ)


+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین 1394ساعت 07:13 بعد از ظهر  توسط Anonymous   نظرات()

توافق هسته ای

بعد توافق هسته ای و برداشت تحریم ها عكس العمل دخترای ایران.....


راننده پراید بزن بغل . 
خواهرتونن ؟ 
- نه . 
خانومتونن ؟ 
- نه . 
اصلا نسبتی دارین ؟! 
- نه ! 
به هر حال خیلی به هم میاین ! 
کاش با هم ازدواج کنین ! 
بچه تون خوشگل میشه !! 

" گشت ارشاد 94 ، بعد از توافق هسته ای



بدبخت نسل بعد ما! 
تو امتحان تاریخ باید برای سه نمره فرق توافق هسته ای و تفاهم هسته ای و بیانیه مطبوعاتی هسته ای رو بطور کامل شرح بدن!



+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین 1394ساعت 07:09 بعد از ظهر  توسط Anonymous   نظرات()

هیس!!!مادرها فریاد نمیزنند...

هیس!!!!!!
مادرها فریاد نمیزنند.

مادر ها فقط بغض میکنند؛ حتی اشک نمیریزند که نگاه فرزندشان آشفته گردد.

*مادرها فقط تحمل میکنند تمام ناملایمتیها، تمام ساختارشکنیها را، تمام نامرادیها را. *

هیس!!!!!!
مادرها نمیروند.

مادرها رفتن بلدند، نمیروند که آشیانه دل فزرندشان گرم بماند حتی اگر دیگر نگاهی در آن خانه نیست که خودشان را گرم کند.

هیس!!!!!!
مادرها  اعتراض نمیکنند.

به حقی که پایمال شد، به دلی که شکست، به تنهاییشان.  به درک نشدنشان اعتراض نمیکنند که مبادا فرزندشان نگرانشان شود.

هیس!!!!!!

*مادرها در گوشه ای آرام اشک میریزند. در گوشه ای با کاغذهایشان دردودل میکنند مادرها ذره ذره آب میشوند و هیچکس نمیفهمد. *

هیس!!!!!!
مادرها درد و دل نمیکنند.

که متهم شوند به حسادت به حماقت.

*مادران سرزمین من فقط نگاه میکنند  تحمل میکنند و آه میکشند. *

چرا که آنها خدایی را دارند به وسعت قلبهای مهربانشان و نگاه فرزندانی که تکه ای از وجودشان هستند.

هیس!!!!!
مادران.......!!!!!

*برای تمام مادران دنیا*


مامان جونم روزت مبارک...

منو ببخش واسه همه اذیت کردنام،حرف گوش ندادنام،لج بازیام و همه و همه چیز!!!









+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین 1394ساعت 07:00 بعد از ظهر  توسط Anonymous   نظرات()

من بالاخره اومدم!!!

سلااااااااااااام دوستای گلم...بخدا شرمنده همتونم...اولا که نت نداشتم و بعدشم حال و حوصله ی آپ کردن نبود...از همتون معذرت میخوام بابت سر نزدنم به وباتون مخصوصا سایگل و سارا و محسن و تانسو جون و همه برو بچه ها...راستی یک ساله شدن وبم مبارک...پارسال که این وب رو میساختم هیچ وقت فکر نمیکردم تو اون سال چه چیزایی قراره برام پیش بیاد

امروزم که طبق معمول بیرون بودم با سوده جونم و فاطمه و هانیه...یعنی کرکر خنده بود...4 تا دختر و یکی از یکی جلف تر

میخواستیم واسه مامانامون کادو بگیریم و ناهارم بخوریم...من موقع رفتن کفش پاشنه بلند پوشیدم که مامانم گفت :شقایق پیاده رویت زیاده،کفش درست بپوش و من اصلا گوش نکردم و هلک هلک راه افتادم...

هییییچی من و فاطمه لباس خریدیم و سوده هم عطر و هانی هم گفت خواهرش به جاش میگیره...مامانه فاطمه زنگید و گفت بیا خونه و اونم رفت وسط راه و ناهار نخورده..خیییییییییلی ناراحت شدیم هممون


توجه داشته باشین که من به غلط کردن افتاده بودم واسه پوشیدن اون کفشا و هانی گفت خب دربیار و من گفتن عمرا و الان میرسیم دیگه..

اخه داشتیم میرفتیم سفره خونه ای که هانی میگفت که ناهار بخوریم...

من تا نشستم کفشامو درآوردم و پای نازنینم پشتش زخم شده بود و انگشتامم باد کرده بود و تو اون موقعیت داشتیم به یه پسره سفارش میدادیم که یکیشون اومد و گفت:باید دمه صندوق سفارش بدین و منتظر بود من برم..حالا مگه پام تو  کفشم میییییییییییرفت؟؟؟؟؟

توجه داشته باشین که در حد مرگ و گلاب به روم و به روتون در حد به اسهال افتادن خوردیم که غذاها نمونه 

غذا که خوردیم دیدم اصلا نمیتونم با کفش راه بیام داشت گریم درمیومد..هانی گفت شقایق کفشتو دستت بگیر.مردمم ببینن پاشنه بلنده خودشون میفهمن نمیتونی باهاشون راه بیای..سوده هم خودش زودتر ما رفت و موندیم من و هانی

حالا من با اون تیپ خانومانه پا برهنه تو خیابون راه میرفتم و همه با تعجب نگام میکردن..هانی هم میگفت من با این تیپه خوشگل چجوری بختتو باز کنم آخه؟؟!!


آخه نکبت قول داده بود مثلا بختمو باز کنه...کسافت هر پسر درست حسابی میدید ب من چشم و ابرو میرفت...داشتیم میرفتیم مترو که یه زنه پشتمون بود گفت:نه دخترم خاله کفشاش گم شده

منم برگشتم عقب و با خنده گفتم نه عزیزم کفشام اینه ولی پام درد میکنه و نمیتونم باهاشون راه بیام..

اها راستی با هانی پارک دانشجو هم رفتیم و پسر بود مرد بود نمیدونم گفت به رفیقش :teenager هم انقدر باحال؟؟؟منظورش ما بودیم...حالا این هانی نکبت منو از تو جایی برد که خیس بود و کلا اصلا من مکش مایی بودم!!!

هیچی تو مترو واس حفظ آبرو و به زور دستمال کفشارو پوشیدم و الانم خونم و در خدمت شما...

روزاتون بهاااااااری...باااااااااای تا هاااااااااااااااای



+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین 1394ساعت 06:28 بعد از ظهر  توسط Anonymous   نظرات()

اندکی خنده

با داداش کوچیکم دعوام شد بعد از ۱۰ دقیقه اومده میگه ببخشید ؛ میگم از تو بعید بود بیای معذرت خواهی کنی !
میگه آخه اسهال داشتم ، با خودم گفتم اگه اسهالم خوب شه میرم از سعید معذرت خواهی میکنم



ﺑﻌﻀﯿﺎ ﺭﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﯾﻘﺸﻮﻧﻮ ﺑﮕﯿﺮﯼ...
ﺑﭽﺴﺒﻮﻧﯽ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ...
ﺯﻝ ﺑﺰﻧﯽ ﺗﻮ ﭼﺸﺎﺵ...
ﺑﮕﯽ ﮐﺼﺎﺍااااﺍﺍﺍﺍﻓﻄﻄﻄﻄﻄﻂ اخه ﺗﻮ چرا انقدﺭ ﺟﺬﺍﺑﯽ...¡
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﺧﻼﺻﻪ ﺭﯾﺎ ﻧﺸﻪ ﮐﻤﺮﻡ ﺩﺍﻏﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﺑﺲ ﮐﻮﺑﯿﺪﻩ ﺷﺪﻡ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍر...
اخــ ـخـــ ـخـــ ـخ کمـــرم!


اى کسانى که مشروب میخورید 
قلیون میکشید
میرید مهمونى 
فاز میگیرید 
میرقصید...
.
.
.
.
.
.
.
 
ینی .......خااااااااااااااااااک تو سرتون! 
منم ببرید خب... 
قول میدم یه گوشه ساکت بشینم

منم که بچه ساکت…. اصلا از دیوار صدا درمیاد ولی از من نه… مبادا فکر کنین که میخوام اونجا معرکه بگیرماااااا


سوار تاکسی بودم، دیدم یه دختر خوشگل و سنگین جلو نشسته... اومد پیاده بشه دست کرد تو کیفش، گفتم مهمون ما باش خانوم خوشگله  دیدم از تو کیفش یه قبض در آورد داد به راننده گفت: بابا این قبضو بگیر، وقت برگشتن برو عکسای منم از آتلیه بگیر!
یعنی هی سرخ و سفید میشدم، خواستم جمعش کنم گفتم: «دخترتون هستن، ماشالا چقدر حالت چشما و فرم صورتشون شبیه شما بود»... راننده گفت: «دیگه گهم بخوری فایده نداره، الان مهمون کردنو بهت نشون میدم»!


+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اسفند 1393ساعت 03:14 بعد از ظهر  توسط Anonymous   نظرات()

!!!

کودکانی هستند که شبها با کارتون می خوابند...
و کودکانی نیز هستند که شبها در کارتون می خوابند....!!
آه از عدالت روزگار!!
                                                                                       **********
اگر مغز خالی همچون شکم خالی سرو صدا می کرد...
شاید جهان اکنون تعریف دیگری داشت!!
                                                                                         *********
حتی افرادی که معتقدند سرنوشت همه از قبل تعیین شده وقابل تغییر نیست...
موقع رد شدن از خیابان دو طرف آن را نگاه می کنند...!!
                                                                                          ********
سکه های پول خورد همیشه صدا دارند..
اما اسکناس ها بیصدا هستند...
پس وقتی ارزشت بالا رفت، بیشتر آرام و بیصدا باش...!!
                                                                                            *******
هیچگاه از مرگ آدم ها نترسید...
بلکه از مردن انسانیت هراس داشته باشید !!
                                                                                             ******
ما فقط یک بار جوان هستیم...

ولی با یک تفکر غلط می توانیم برای همیشه نابالغ بمانیم....!!
                                                                                               *****
زندگی خود را با دیگران مقایسه نکنید...
ما هیچ خبر نداریم که زندگی آنها برای چه و چگونه است!!
                                                                                                 ****
 ودر آخر زیاد فکر نکنید...اشکالی ندارد که جواب بعضی چیزها را ندانیم..!!
                                                                                      " نیمروزبر شما خوش"




+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اسفند 1393ساعت 03:09 بعد از ظهر  توسط Anonymous   نظرات()

ﺳﻪ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺯﯾﺒﺎ 3 ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻭﻗﺖ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ

ﺳﻪ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺯﯾﺒﺎ 3 ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻭﻗﺖ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ :
○○○○○○○○○○○○○○
ﺭﻭﺯﻯ ﺭﻭﺳﺘﺎﻳﻴﺎﻥ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﺑﺮﺍﻯ ﺑﺎﺭﺵ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﻋﺎ ﻛﻨﻨﺪ ﺩﺭ ﺭﻭﺯﻳﻜﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﺩﻋﺎ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻧﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﻳﻚ ﭘﺴﺮﺑﭽﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﭼﺘﺮ ﺩﺍﺷﺖ ،
ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﯾﻤﺎﻥ ...
○○○○○○○○○○○○
ﻛﻮﺩﻙ ﻳﻚ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﻯ ﺭﺍ ﺗﺼﻮﺭ ﻛﻨﻴﺪ ﺯﻣﺎﻧﻴﻜﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﻭﺭﺍﺑﻪ ﻫﻮﺍ ﭘﺮﺕ ﻣﻴﻜﻨﻴﺪ ﺍﻭ ﻣﻴﺨﻨﺪﺩ ﺯﻳﺮﺍ ﻣﻴﺪﺍﻧﺪ ﺍﻭﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﻴﺪ ﮔﺮﻓﺖ ﺍﻳﻦ ﻳﻌﻨﻰ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ...
○○○○○○○○○○○○○
ﻫﺮ ﺷﺐ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ ﻣﻴﺮﻭﻳﻢ ﻣﺎ ﻫﻴﭻ ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻧﻰ ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ ﻛﻪ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﺮﻣﻴﺨﻴﺰﻳﻢ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺣﺎﻝ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺳﺎﻋﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻯ ﻓﺮﺩﺍﻛﻮﻙ ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ ﺍﻳﻦ ﻳﻌﻨﻰ ﺍﻣﻴﺪ ...
○○○○○○○○○○○○
ﺑﺮﺍﻳﺘﺎﻥ " ﺍﯾﻤﺎﻥ ، ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﻭ ﺍﻣﯿﺪ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ " ﺭﺍ ﺁﺭﺯﻭ ﻣﻴﮑﻨﻢ...



+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اسفند 1393ساعت 02:58 بعد از ظهر  توسط Anonymous   نظرات()

ﺟﻤﻼﺗﯽ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﻧﯿﻤﺎ ﯾﻮﺷﯿﺞ

ﺩﮐﺘﺮ ﻧﻴﺴﺘﻢ ...
ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﻳﺖ 10 ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ،ﺭﻭﻯ ﺟﺪﻭﻝ ﮐﻨﺎﺭ
ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺠﻮﻳﺰ ﻣﻴﮑﻨﻢ،
ﺗﺎ ﺑﻔﻬﻤﻰ ﻋﺎﻗﻞ ﺑﻮﺩﻥ ﭼﻴﺰ ﺧﻮﺑﻴﺴﺖ،
ﺍﻣﺎ ﺩﻳﻮﺍﻧﮕﻰ ﻗﺸﻨﮓ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ ..

ﺑﺮﺍﻳﺖ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩﻥ ﺑﻪ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﻭﺳﻂ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﺭﺍ
ﺗﺠﻮﻳﺰ ﻣﻴﮑﻨﻢ،
ﺗﺎ ﺑﻔﻬﻤﻰ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ،ﻣﻴﺸﻮﺩ ﺑﻰ ﻣﻨﺖ ﻣﺤﺒﺖ
ﮐﺮﺩ ..

ﺑﻪ ﺗﻮ ﭘﻴﺸﻨﻬﺎﺩ ﻣﻴﮑﻨﻢ ﮔﺎﻫﻰ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺨﻨﺪﻯ،ﻫﺮﮐﺠﺎ
ﮐﻪ ﻫﺴﺘﻰ،
ﻳﮏ ﻧﻔﺮ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻯ ﺗﻮﺳﺖ ...

ﺩﮐﺘﺮ ﻧﻴﺴﺘﻢ،
ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﭘﻴﺸﻨﻬﺎﺩ ﻣﻴﮑﻨﻢ ﮐﻪ ﺷﺎﺩ ﺑﺎﺷﻰ!
ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ،
ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ،
ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻃﻠﻮﻉ ﻣﻴﮑﻨﺪ!

ﻫﺮﮔﺰ، ﻣﻨﺘﻈﺮ" ﻓﺮﺩﺍﻯ ﺧﻴﺎﻟﻰ " ﻧﺒﺎﺵ .
ﺳﻬﻤﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ" ﺷﺎﺩﻯ ﺯﻧﺪﮔﻰ" ، ﻫﻤﻴﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ
ﺑﮕﻴﺮ .

ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻦ " ﻣﻘﺼﺪ" ، ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺟﺎﻳﻰ ﺩﺭ "ﺍﻧﺘﻬﺎﻯ
ﻣﺴﻴﺮ " ﻧﻴﺴﺖ!
" ﻣﻘﺼﺪ" ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻥ ﺍﺯ ﻗﺪﻣﻬﺎﻳﯿﺴﺖ، ﮐﻪ ﺑﺮﻣﻰ
ﺩﺍﺭﻳﻢ!

ﭼﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﻨﻮﺵ!
ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻓﺮﺩﺍ ﻣﺒﺎﺵ،
ﺍﺯ ﮔﻨﺪﻡ ﺯﺍﺭ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻣﺸﺘﯽ ﮐﺎﻩ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ
ﺑﺎﺩﻫﺎ ......

‏ ﻧﯿﻤﺎ یوشیج



+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اسفند 1393ساعت 02:55 بعد از ظهر  توسط Anonymous   نظرات()

جملات زیبا

جملات زیبایی بود حیفم اومد نفرستم :

1..اگر به میهمانی گرگ میروی سگت را همراهت ببر ..

2..قله ای که چند بار فتح شود؛ بی شک روزی تفریحگاه عمومی میشود !مواظب دلت باش.

.3..گاهی لب های خندان بیشتر از چشم های گریان”درد”می کشند ..

 4..“پایِ “معرفت که میاد وسط “دستِ “خیلیا کوتاه میشه. .

5..وقتی حرف راست میزنید فقط انسان هایی از دستتان عصبانی می شوندکه تمام زندگیشان بر دروغ استوار است

 ..6..یادت باشه همیشه خودتو بنداز تا بگیرنت.. اگه خودتو بگیری میندازنت

 !7..مرد ترین آدمهایی که تو زندگیم دیدم اونایی بودن که بعد اشتباهشون گفتند :معذرت میخوام ..

8..مزرعه را موریانه خورد،ولی ما برای گنجشک ها مترسک ساختیم ،لعنت به این حماقت

!9..آنهایی که در زندگیت نقشی داشته اند را دوست بدارنه آنهایی که برایت نقش بازی کرده اند 

..10.“زمان” وفاداری آدما رو ثابت میکنه نه “زبان” ..


+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اسفند 1393ساعت 02:53 بعد از ظهر  توسط Anonymous   نظرات()

.: تعداد کل صفحات 31 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]