تبلیغات
زرد نویس های یک من - من و هدیه و سارا و پارک لاله(خاطرات دوران امتحانات)

زرد نویس های یک من

...Dreams are my reality

من و هدیه و سارا و پارک لاله(خاطرات دوران امتحانات)

من و هدیه و سارا و پارک لاله!!!

سلااام گل گلیاا.خوب من زودتر برم سره اصل مطلب.من و هدیه و دوستش سارا قرار گذاشتیم بریم پارک لاله..عرضم ب حضورتون که بعد از اینکه هدیه انه برگه رو درآورد و رخصت داد بیاد بیرون فوری رفتیم چهارراه لشکر و تا اونجا با غزل و مهسا یکی دیگه از بچه ها رفتیم و تا اتوبوس بیاد اونا پشیمون شدن و ما3تایی رفتیم.تا رفتیم تو پارک یه جا گیر آوردیم و عملیات ساخت و ساز رو شروع کردیم!!!

هوچی دیگه و پس از تصمیمات هیئت داور تصمیم بر این شد که موهامو از پشت باز بزارم.هیییییییچی دیگه...یه نکته هم اضافه کنم که من به خاطر اینکه حنا گذاشتم موهام شرابی هستش و پشت موهام رنگش مونده ول جلوش همون خرماییه و درکل موهام بلنده وتا پایین کمرم و  تعریف نباشه خیییییلی خوشگله...

هیچی وقتی کارمون تموم شد پا شدیم که بریم زمین بازی و الحق هم هر3تامون خوب شده بودیمون....

نزدیک زمین بازی که گربه کوچیک افتاده بود دنبال ما و ول هم نمیکرد و منم به شدت از جک و جونور میترسم و این هدیه در به در هم به خاطر حشمت( گربش) عشق گربس
حالا من هی حرص میخورم و در میرم،این گربهه خودشو چسبونده بود به هدیه و پسرا هم هر هر به من میخندیدن… 
بالاخره گربهه مارو ول کرد و رفتیم زمین بازی… 
تا هدیه سوار تاب شدش این نگهبان پارک سوت زد و ماهم دیدیم مامور اومد و رفتیم روی نیمکت نشستیم و سارا کتاب درآورد که مامورا اومدن سمته ما و یکیشون گفت: نبینم دور و برتون پسر جمع کنینا و در همون لحظه این سوده زنگید و من نفهمیدم چجور جوابشو دادم و قطع کردم…  
هدیه به مرده گفت ما داریم درس میخونیم و مرده یه باشه ای گفت که یعنی خر خودتی… 
حالا هدیه میگفت هیچی مثله 2شنبه نمیشه و از شانسه توئه شقایق که الان مامور بازاره… 
              
رفتیم دور زدیم و بعد سوار تاب شدیم… آخه تاب آهنیا رو برداشتن و به جاش از این پلاستیکیا گذاشتن و اول هدیه نشست رو حفاظه تاب! و مقنعشم پررررررررر چون موهاش پسرونس همینجوری وای نمیسته رو سرش چه برسه به اون وضعیت دیگه و بعدش من… منم چون موهام باز بود اصلا چیزی به اسم مقنعه رو سرم نبود تو اون بالاها دیگه حس کردم دارم نصف میشم و پیاده شدیم… 

دیگه میخواستیم بریم خونه و دور اون میدون اصلی پارک بودیم که فواره و حوض بزرگی
داره که از پشت سرمون یکی گفت ببخشید میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم. ؟
ما هم برگشتیم و گفتم: بفرمایین..  
گفت :با خود شما کار دارم                              
گفتم بفرمایین
حالا هی میومد جلو من میرفتم عقب !دستمو جلوش گرفتم و گفتم: فاصله رو رعایت کنین لطفا…          
گفت: آهااااا. بیام جلوتر? و داشت میومد جلو که گفتم شما نمیتونی سره جات  وایسی و حرف بزنی? 
تموم  دوستاشم وایساده بودن و عین بز زل زده بودن....

گفت: میتونم بپرسم بچه کجا هستین؟

مثلا مؤدبانه حرف میزد منو خر کنه!!

گفتم :منیریه.          گفت: خب کجای منیریه؟

گفتم :انتظام…     گفت: آهااااا… خب میتونم شمارتونو داشته باشم؟ 

منم  نه گذاشتم و نه برداشتم گفتم: نخیر

پشتمو بهش کردم و راهمو رفتم          که گفت: مرسی،واقعا ممنونم… 

منم برگشتمو و دستمو گذاشتم رو قفسه سینم و گفتم خواااااهش میکنم….

هوووووچی دیگه بعدش یه پیرمرده مخمونو به کار گرفته بود که از زندگیتون لذت ببرین و نمیدونم شهامت داشته باشین و از این حرفااا…. 

از دست اون که خلاص شدیم دیگه اومدیم خونه و در کل روزه خیییییییییلی خوبی بود…. هرچند هدیه معتقد

 بود که اگه مأمورا نبودن چی میشد و 2شنبه عااالی بود و… .


بهترینا رو واسه همتون میخوام… 

بااااااااااااای تا هااااااااااااااای



+ نوشته شده در  یکشنبه 28 دی 1393ساعت 05:35 بعد از ظهر  توسط Anonymous   نظرات()