تبلیغات
زرد نویس های یک من - بازم پارک لاله و من و هدیه و سارا و عوض شدن نظر من نسبت به پسرا!!!

زرد نویس های یک من

...Dreams are my reality

بازم پارک لاله و من و هدیه و سارا و عوض شدن نظر من نسبت به پسرا!!!

این قضیه همون محمد سنگیه...!!



سلااااام دوست جونیام…. یعنی ما سه نفر لاله رو آباد کردیم و منم تلافی این 4سال نرفتنمو درآوردم…. 

امروز مثله همیشه بعده امتحان رفتیم و حالا پارکم خییییلی شلوغ بوداااا. حالا مگه جا پیدا میشد که آدم یه کرم ضد آفتاب ناقابل بزنه…. پسر بود عینه مور و ملخ .! 

بالاخره یه جا گیر آوردیم و شروع کردیم… این سارای نکبت همه چی مالید… البته میگم همه چی فکر نکنین که اووووه آرایش غلیظ.،نه بابا ما به طور محسوس کار میکنیم.. 

هوچی تا منو هدیه خواستیم یه ذره به خودمون برسیم سرو کله چندتا پسر پیدا شد و یکیشون به هدیه گفت: 
هه اینو نگا. عینه عقده ایا موهاشو پسرونه زده

گفتم: به تو چه… مگه تو گه خورشی!؟

یکیشون گفت: ج.ن.د.ه این دیگه… 

گفتم: ج.ن.د.ه ننته که توی حرومزاده رو پس انداخته.. 
                                            
هیچیییییی دیگه آقا یکی دیگه از اونور گفت:  زر نزن ک.و.نی

منم گفتم: ننته آشغال و حالا هدیه و سارا منو میکشیدن که ببرن چون دعوا دیگه داشت بالا میگرفت… ماشالله منم یه تنه همه رو ساپورت میکردم
حالا قیافه هاشونم خوب بودااااا… خخخخ

یعنی تو این موقعیتم من دست از چشم چرونی بر نمیدارم. :-) 


آقا یعنی منو هدیه ساده ساده بودیم و منم حوصله نداشتم که موهامو بیرون بزارم… 

این دو تا گاو( استعاره از سارا و هدیه) رفتن سیگار خریدن و منم همش باهاشون جرو بحث داشتم و آخرم کاره خودشونو کردن و من ازشون فاصله گرفتم که بوی دود نگیرم که همون موقع سوده زنگ زد و شروع کردم با اون حرف زدن… 

یعنی بخدا کنده درخت بود تا اون موقع تموم میشد و حالا من هی حرص میخورم و پسرام رد میشدم و دری وری به اینا میگفتن… 

ما رفتیم رو یه نیمکت نشستیم که یه گروه که همونا بودن که هیییی تیکه مینداختن داشتن میومدن سمتمون که یکیشون یه سنگ بزرگ پرت کرد سمته ما.. من یه نگاه به سنگ و انداختم و چپ بستم بهشون که اومدن یه ذره اونور تر ما نشستن و یکیشون اومد جلومون و گفت: سیگار دارین؟
هدیه: تموم شد… 

پسره: ببخشید ما نمیخواستیم به شما سنگ بزنیم میخواستیم دوستمونو بزنیم

 و من دیگه حوصله بشکه نفت رو نداشتم و گفتم باشه بابا برو… 

دستشو دراز کرد فندکو برداره که هدیه فندکو کشید عقب و گفت: هری و انقدر پسره دری وری میگفت که

 هدیه فنکو بهش داد و گفت فقط بروووو.. 

بعده چند لحظه دیدیم دوتا پسر اومدن و یکیشون تند تند به این گروهه سنگ مینداختن که الحق نشونه گیری عاااالی داشت… 

سارا گفت :اون نارنجیه رو بزن و پسره کاپشنشو داد دسته هدیه و گفت: اینو نگه دار و به سارا گفت باشه آبجی… 

خلاااااااصه آقا من به اونی که سنگ میزد و بعدا فهمیدم اسمش محمد( ممد خودمون) گفتم: نزن بابا ..الان میخوره تو سر مرش میشکنه و بعدش خفتت میکنناااا

گفت :مطمئن باش که اگه بابام یه کاره ای نبود که نمیومدم اینجا راست راست سنگ پرت کنم… فوقش بندازنم اون تو.. بابام درم میاره و امیر حسین( دوستش) گفت: آره بابای این منم درمیاره.. مشکلی نیست و جونم براتون بگه شروع کردیم حرف زدن تا 40مین… از همه چی حرف میزدیم 

ما فکر میکردیم اینا 20 اینطورا سالشونه ولی وقتی سنشو گفت اصلا من همینجوری نگاش میکردم…. همسن ما بودم…
 اصلا من تو شوک بودمااااا…. 

عرضم به حضورتون که من واقعا نظرم نسبت به جنسه پسر تغییر کرد و فهمیدم همه هم لاشی و پست نیستن… 
خدا شاهده این همه حرف زدیم ولی یه نگاه بد یا حرف بی مربوط یا حداقل پیشنهاد ندادن… نه که مثبت باشنااااااا نههههههه…. 

اتفاقا از اوناشم بودن ولی لاشی بودنو رو دختر امتحان نمیکردن… حداقل این چیزی بود که من دیدم                                                                

بعده اینکه اونا رفتن ماهم پا شدیم و دوباره با چند تا پسر من کل کل کردمو اومدیم خونه… من هنوزم که

 هنوزه واقعا تو کفه اخلاق ممد موندم… واقعا پسر خوبی بود… نه که منظوری داشته باشماااا نهههه.. کلی میگم… 


باااااااااای تا هااااااای



+ نوشته شده در  یکشنبه 28 دی 1393ساعت 05:41 بعد از ظهر  توسط Anonymous   نظرات()