تبلیغات
زرد نویس های یک من - من بالاخره اومدم!!!

زرد نویس های یک من

...Dreams are my reality

من بالاخره اومدم!!!

سلااااااااااااام دوستای گلم...بخدا شرمنده همتونم...اولا که نت نداشتم و بعدشم حال و حوصله ی آپ کردن نبود...از همتون معذرت میخوام بابت سر نزدنم به وباتون مخصوصا سایگل و سارا و محسن و تانسو جون و همه برو بچه ها...راستی یک ساله شدن وبم مبارک...پارسال که این وب رو میساختم هیچ وقت فکر نمیکردم تو اون سال چه چیزایی قراره برام پیش بیاد

امروزم که طبق معمول بیرون بودم با سوده جونم و فاطمه و هانیه...یعنی کرکر خنده بود...4 تا دختر و یکی از یکی جلف تر

میخواستیم واسه مامانامون کادو بگیریم و ناهارم بخوریم...من موقع رفتن کفش پاشنه بلند پوشیدم که مامانم گفت :شقایق پیاده رویت زیاده،کفش درست بپوش و من اصلا گوش نکردم و هلک هلک راه افتادم...

هییییچی من و فاطمه لباس خریدیم و سوده هم عطر و هانی هم گفت خواهرش به جاش میگیره...مامانه فاطمه زنگید و گفت بیا خونه و اونم رفت وسط راه و ناهار نخورده..خیییییییییلی ناراحت شدیم هممون


توجه داشته باشین که من به غلط کردن افتاده بودم واسه پوشیدن اون کفشا و هانی گفت خب دربیار و من گفتن عمرا و الان میرسیم دیگه..

اخه داشتیم میرفتیم سفره خونه ای که هانی میگفت که ناهار بخوریم...

من تا نشستم کفشامو درآوردم و پای نازنینم پشتش زخم شده بود و انگشتامم باد کرده بود و تو اون موقعیت داشتیم به یه پسره سفارش میدادیم که یکیشون اومد و گفت:باید دمه صندوق سفارش بدین و منتظر بود من برم..حالا مگه پام تو  کفشم میییییییییییرفت؟؟؟؟؟

توجه داشته باشین که در حد مرگ و گلاب به روم و به روتون در حد به اسهال افتادن خوردیم که غذاها نمونه 

غذا که خوردیم دیدم اصلا نمیتونم با کفش راه بیام داشت گریم درمیومد..هانی گفت شقایق کفشتو دستت بگیر.مردمم ببینن پاشنه بلنده خودشون میفهمن نمیتونی باهاشون راه بیای..سوده هم خودش زودتر ما رفت و موندیم من و هانی

حالا من با اون تیپ خانومانه پا برهنه تو خیابون راه میرفتم و همه با تعجب نگام میکردن..هانی هم میگفت من با این تیپه خوشگل چجوری بختتو باز کنم آخه؟؟!!


آخه نکبت قول داده بود مثلا بختمو باز کنه...کسافت هر پسر درست حسابی میدید ب من چشم و ابرو میرفت...داشتیم میرفتیم مترو که یه زنه پشتمون بود گفت:نه دخترم خاله کفشاش گم شده

منم برگشتم عقب و با خنده گفتم نه عزیزم کفشام اینه ولی پام درد میکنه و نمیتونم باهاشون راه بیام..

اها راستی با هانی پارک دانشجو هم رفتیم و پسر بود مرد بود نمیدونم گفت به رفیقش :teenager هم انقدر باحال؟؟؟منظورش ما بودیم...حالا این هانی نکبت منو از تو جایی برد که خیس بود و کلا اصلا من مکش مایی بودم!!!

هیچی تو مترو واس حفظ آبرو و به زور دستمال کفشارو پوشیدم و الانم خونم و در خدمت شما...

روزاتون بهاااااااری...باااااااااای تا هاااااااااااااااای



+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین 1394ساعت 05:28 بعد از ظهر  توسط Anonymous   نظرات()